از آرا و نظرات دینشناختی جدید که توسط کمال الحیدری مطرح شده است، «نظریه جواز تعبد به ادیان و مذاهب الهی و غیرالهی» است. او قطع اصولی را بهعنوان مبنای نظریه خود مطرح کرده و معتقد است؛ انسانهای عادی به جهت عدم دسترسی به واقعیات هستی و قضایا، مکلّف به تحصیل آن نیستند، ازاینرو چارهای جز مواجهه احتمالآلود و ظنّی با اندیشهها و ادیان متکثر وجود ندارد. نوشتار حاضر به دنبال تحلیل و نقد مبنای این نظریه است. پرسش اصلی این است که مبنای اصولی نظریه تعبد چیست و چه نقدهایی بر آن وارد است؟ نگارنده، این نظریه را با روش تحلیلی - انتقادی و با مراجعه به آثار و اسناد مکتوب و غیرمکتوب ارزیابی کرده و مبنای نظریه مذکور را غیرقابلدفاع یافته است. یافتههای این پژوهش، چنین نشان میدهد که اعتباری بودن حجیت قطع اصولی، محدود بودن حجیت آن و تأخّر رتبی حجیت قطع اصولی از جمله کاستیها و نواقصی است که مبنا بودن قطع اصولی نسبت به نظریه تعبد و کارایی آن در انتخاب دین را با اشکالات اساسی مواجه کرده است.